مرگ من

 

همه روزها، این روزها برای من انگار یک روزاند، روزهای شبیه هم،روزهای کش دار،روزهای بدون هیچ تغییر،روزهای سگی و ملال آور، روزهای بدون تو روزهای بدون من....همه چیزهایی که می خواهم بنویسم را یکی از همین روزهایی که از روی من رد شده اند نوشته ام .مانده ام از چه بنویسم؟! برای چه بنویسم ؟! برای که بنویسم؟! ...دوباره به ته خط رسیده ام. دیگر نوشتن مثل سابق آرامم نمی کند. بیش از هشت سال است که در این خانه سیاه و خانه سیاه قبلیم نوشته ام. روزهایی که تنها و تنها خودم می دانم چگونه گذشت. از فرط تنهایی گاهی به اینجا پناه آورده ام و در آن لحظات توفانی چند صفحه نوشته ام و خط زده ام و یکی دو جمله اش را اینجا گذاشته ام. که یادم بماند .. که چگونه سخت گذشت ... اینجا برای شما هرچه باشد، برای من یادآور روزهایی ست که دیگر نیست .. فقط زخم هایش ..  حالا خسته ام، تنهاتر از هر لحظه ... دیگر حتی ذوق نوشتن هم ندارم. اتفاق جدیدی هم شاید دیگر برایم رخ نمی دهد تا از آن بنویسم .

به روزگار که هیچش وفا میسّر نیست

تنها صداست که مانَد به شاخسار دلم ...

پ ن2:نگرانم...نگران ...این روزها بدجور بوی مرگ می دهند. ،نوشته های من، قلب من، ذهن من ...

زمان: 2015-05-17 11:36:27

من درد می کشم،درد از من خجالت می کشد!!...

 

مَحرم تن بودن با مَحرم دل شدن تفاوت دارد …

(باغ گمشده/ جواد مجابی)

.

پ ن:به گمانم می توانم با درد ازدواج کنم،اما با تنهایی نه، تنهایی فقط و فقط می تواند یک معشوق باشد همین و بس.

 

زمان: 2015-05-17 11:36:27

وای،وای!!...

یک روز قلبم را در دستم گرفتم و از خانه بیرون زدم .چند قدم بیشتر نرفته بودم که قلبم لرزید و به سرفه افتاد و رنگ سیاهی به خود گرفت.یک لحظه دیدم هیچ چیز بدتر از یک قلب شکسته و بیمار نیست.قلبم را یک گوشه گذاشتم و سیگاری روشن کردم و به خانه برگشتم.

پ ن:گاهی نباید رد شد باید گذاشت رد شوند!!...

پ ن:

هنوز لبخند خشکی روی لب‌های مادرم بود. مدتی طول کشید تا بتواند حرف بزند. سرانجام، با تاملی تلخ که حتی با یادآوری‌اش نفسم بند می‌آید به دکتر متخصص گفت: «پس شما دارید به من می‌گویید که در واقع کاری نیست که بتوانم انجام دهم.» مکثی کرد و افزود: «هیچ کاری نمی‌توانم بکنم.» دکتر متخصص پاسخ صریحی نداد، اما سکوتش گویا بود. آنجا را ترک کردیم. سکوتی که ما را تا اتومبیل همراهی کرد فراتر از چیزی بود که می‌شد تصور کنم یا حتی تا آن زمان تجربه کرده بودم. طی رانندگی به طرف مرکز شهر، مادرم به بیرون از پنجره خیره شد. بعد، پس از پنج دقیقه یا بیشتر، از پنجره روی برگرداند، به طرف من برگشت و گفت: «وای، وای!»

(سوزان سانتاگ در جدال با مرگ/دیوید ریف)

زمان: 2015-05-17 11:36:27

همین...

336 نظر خصوصی،از سال پيش تا امسال رکورد بیشترین نظرهای خصوصی نسبت به سالهای پیش را داشتم ... همین ...

.

برای کاری بعد از سه ماه،دو روز می روم تهران ...همین...

.

از زنــدگــانیــــم گــــله دارد جــوانیــــــم----- شرمنده‌ی جوانـــی از این زندگانیـم

دارم هـــوای صحبت یــــاران رفتـــــه را -----یاری کن ای اجل که به یاران رسانیم

پروای پنج روز جهان کی کنم که عشق----- داده نویــــــد زندگــــی جــاودانیـــــم 

  (استاد شهریار)... همین...

برچسب ها:
زمان: 2015-05-17 11:36:27

انگار زندگی از آدم وقت زیادی می گیرد

جناب کاکتوس

.

این ایمیل و عکس مردی که برایت می فرستم را خوب نگاه کن.این مرد قرار است شوهر من شود.درست است که نه قیافه خوبی دارد و نه تیپ خوبی و نه سوادی، اما پول که دارد آن هم خیلی زیاد چیزی که تو نداشتی، و تو می دانی که پول هر چیزی را خواستنی می کند،هر چیز نخواستنی را...حالا کاکتوس عزیز تو دیگر می توانی کس دیگری را دوست داشته باشی،تو می توانی عاشق بشوی،تو می‌توانی تا وقتی زنده‌ای، زنده باشی تو حتی می توانی دیگر بمیری!!. اما نظرت را قبل از هرکاری درباره این مرد به من بگو که برای من خیلی مهم است چون می دانم بدون غرض حرف میزنی.

سخت نگیر من خیلی راحت فراموشت کردم تو هم سعی کن اما فراموشم نکن.

خداحافظ

 

پ ن:چه بسیار تراژدی‌های باشکوه که با یک کف‌زدن به مضحکه بدل شدند!

( فکرهای اصلاح نشده/استانیسلاو یرژی لِتس)

پ ن٢:اين متن زائده تخيل ذهن پريشان من است و حقيقت ندارد، 

 

زمان: 2015-05-17 11:36:27

از ساعتی که یک عمر خواب بود!!....

 

به ساعت من...

ساعت حسرت و دلمرده گی و دلتنگی ست

در دنیای تو ساعت چند است؟!...

 

پ ن: ای دوست می خوانمت...با اشتیاق نظرهای خصوصیت را می خوانم، با این که نمی توانم جوابت را بدهم ولی به جایش خوب می خوانمت و خوب درکت می کنم.

زمان: 2015-05-17 11:36:27

در اين هامون چه كنم؟!...

چه دانستم که اين سودا مرا زينسان کند مجنون                دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جيحون

چه دانستم که سيلابی مرا ناگاه بربايد                           چو کشتيم در اندازد ميان قلزم پر خون

زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد                   که هر تخته فرو ريزد ز گردشهای گوناگون

نهنگی هم برآرد سر خورد آن آب دريا را                      چنان دريای بی پايان شود بی آب چون هامون

شکافد نيز آن هامون نهنگ بحرفرسا را                        کشد در قعر ناگاهان به دست قهر چون قارون

چو اين تبديلها آمد نه هامون ماند و نه دريا             چه دانم من دگر چون شد که چون غرقست در بيچون

چه دانمهای بسيار است ليکن من نميدانم                       که خوردم از دهان بندی در آن دريا کفی افيون

( مولانا)

زمان: 2015-05-17 11:36:27

کوچه شهر دلم

خسته شده ام از این شهر،دلم کمی شلوغی می خواهد و کمی حرف با کسی که بفهمد معنی دلتنگی و خستگی را ...آخر اینجا منم و شهری که آدم هایش را نمی فهمم،آدم هایی که زود می خوابند و زود بیدار می شوند آخر هر هفته هم، حتما باید بروند خانه یکی از اقوام ،اینجا منم و شهری که پیاده می توانی از این سر شهر تا آن سرش بروی و خسته نشوی، اینجا منم و شهری که بانک هایش و بازارش و نصف سوپری ها و بوتیک ها و قصابی هایش ساعت نهاری کاملا تعطیل هستند،اینجا منم و شهری که ترافیک ندارد بجز چند خیابانش که سه کیلومتر بیشتر نیست ولی می روند آنجا دور دور می کنند و مردمانش خوشحالند، اینجا منم و شهری که نصف سالش باران می بارد و نصف دیگرش هوا آفتابی و شرجی ست، اینجا منم و شهری که شب هایش کسی جز من بیدار نیست!اینجا منم و شهری یا بهتر است بگویم استانی که انگار مرده است!...اعتراف می کنم دلم برای تهران،شهرم تنگ شده، هر تلفنی که از تهران می شود زود جواب می دهم و خوشحال می شوم حتی اگر اشتباه گرفته باشد،دلم تنگ شده برای ترافیک های سر صبح همت و صدر، دلم تنگ شده برای عصرانه سیراب شیردان خوردن،دلم تنگ شده برای خیابان گاندی و منصور و آن کافی همیشگی،دلم تنگ شده برای بام تهران و فشم، دلم تنگ شده برای دوستانی که با هم بزرگ شده بودیم،دلتنگم برای دلم که روزی در آن شهر پیش کسی جا گذاشته ام و او نفهمید....دل تنگم...

پ ن:

کوچه شهر دلم... از صدای پای تو خالیه ....نقش صد خاطره از روزای دور ....عابر این کوچه خیالیه... به شب کوچه دل دیگه مهتاب نمیاد ....توی حجله چشام عروسه خواب نمیاد... کوچه شهر دلم بی تو کوچه غمه ...همه روزاش ابریه روز آفتابیش کمه

(فریدون فروغی)

زمان: 2015-05-17 11:36:28

ترس از آدم ها

چنان تنهایی بزرگی در دنیا هست
که در حرکت آهسته‌ی عقربه‌های ساعت
دیده می‌شود.

آدم‌ها خسته‌اند
تکه پاره‌ی عشق‌اند
یا نبودِ عشق.

آدم‌ها باهم خوب نیستند.

پولدارها با پولدارها خوب نیستند.
بیچاره‌ها با بیچاره‌ها خوب نیستند.

ترسیده‌ایم.

نظام آموزشی‌مان می‌گوید
که همه‌ی ما می‌توانیم
برنده باشیم.

اما چیزی درباره‌ی
فاضلاب‌ها
و خودکشی‌ها نمی‌گوید.

یا درباره‌ی ترس آدمی
که جایی تنهاست
چیزی نمی‌گوید

آدمی
که بی آن که کسی لمسش کند
یا با او حرفی بزند

گلی را آب می‌دهد.

(ترسیده ام/چارلزبوکوفسکی)

زمان: 2015-05-17 11:36:28

ما به ناز تو جوانی داده ایم...

 

اولین معشوقه ام دختری بود که به زیبایی و ظرافت ناز می کرد،اما من اصلا ناز نمی کشیدم!!

.

پ ن: دلم کمی بغل می خواهد،از آن بغل های سفت و گرم، از آن بغل های آرامش بخش،از آن حرفهای تو بغلی که در آن لحظه همه چیزش انگار راست و درست است حتی از رنگ دروغش،از آن بغل هایی که با آن به خواب بروم و از خواب بیدار بشوم،دلم کمی بغل می خواهد از جنس بغل های زنانه،از آن بغل هایی که من ناز کنم و تو با ظرافت همیشگی بغلم کنی!!...

زمان: 2015-05-17 11:36:28

وقتی گریه ات می گیرد!...

باید گریست بر 365 روزی که صبح هایش،صورت را شسته و نشسته،صبحانه خورده و نخورده از خانه بیرون میزنی و با امیدی نا امیدانه!با لبخندی پر از غم سوار اتوبوس هاي انبوه  از مسافر بشوی که نه کسی در آفتابش برایت  صندلی تعارف می کند نه در بارانش...بایدگریست بر کاری که نه امنیت شغلیش و نه حقوقش بجاست،نه مدیرش بجاست نه کارمندش نه وقت ناهار و نمازش،باید گریست بر حال بعد از ظهر خیابان هایی که سر ریز می شوند در هم انقدر که یکجایش همیشه می زند بیرون!باید گریست بر روزهایی که آدم هایی عبوس تر و بدتر از خودت بی هدف بالا و پایین می کنند.باید گریست بر 365 روزی که یک روزش هم دونفره نبود،یک روزش هم روزآدم نبود،روز آدمیت ،روز عشق،روز...باید گریست بر لولیدن های عاشقانه ی که معیارشان بلندی و کوتاهی و کلفتی و حساب بانکیست....باید گریست...باید خاموش بود...باید منتظربود...چاره ی نیست!!...

زمان: 2018-02-25 13:15:01

من زنده به اندوهم!...

kaktos...شاید دلگیر و ناراحت باشم از بعضی ها ،شاید نمی تونم از ته دل خوشحال باشم و بخندم،شاید زندگی سگی و عشق سگی اون چیزی نبود که می خواستم و قبول دارم خیلی تنهام ولی افسرده نیستم!!!....

aziz khahar...میدونم افسرده نیستی،ولی معلومه خیلی خسته ای،همه ما نگرانتیم،گفتم آدم بخنده و به این چیزا فکر نکنه بهتره همین...

برچسب ها: خانه سیاه , روزهای بدون , این روزها , نوشته , بنویسم , روزهایی , روزهای , نوشتن , بنویسم؟ , روزها , تنهایی , مَحرم , دکتر متخصص , پنجره , متخصص , مادرم , بیرون , این مرد , توانی , کاکتوس , خوانمت , هامون , دانستم , اینجا منم , شده برای , تنگ شده , شهر دلم , دلم تنگ , کوچه شهر , نمیاد , تهران , ترافیک , بیدار , خوب نیستند , نیستند , نمی‌گوید , درباره‌ی , پولدارها , آدم‌ها , بیچاره‌ها , بغل های , بغل هایی , کمی بغل , ظرافت , باید گریست , 365 روزی , گریست , بیرون , افسرده
زمان: 2018-02-25 13:15:05

گفته بودی جگرم خون نکنی،باز کجایی...

گفته بودم که من می ترسم از جای خالی ها،نگفته بودم؟!...می دانم دلگیر می شوی اما این زمستان آخر مرا می کشد.هوای پر سوز،ابرهای تیره یک دست،شلاق، باران روی صورت،کافه همیشگی،تلخ ترین قهوه تنهایی،بغضی در گلو،چشمهای خیره به من،سلانه سلانه تا خانه پیاده رفتن،خانه سیاه،خانه سیاه،خانه سیاه....من نمی فهمم کجایی؟!...اما فرصت نیست!!...به هیچ وجه فرصت نیست.

برچسب ها: خانه سیاه , روزهای بدون , این روزها , نوشته , بنویسم , روزهایی , روزهای , نوشتن , بنویسم؟ , روزها , تنهایی , مَحرم , دکتر متخصص , پنجره , متخصص , مادرم , بیرون , این مرد , توانی , کاکتوس , خوانمت , هامون , دانستم , اینجا منم , شده برای , تنگ شده , شهر دلم , دلم تنگ , کوچه شهر , نمیاد , تهران , ترافیک , بیدار , خوب نیستند , نیستند , نمی‌گوید , درباره‌ی , پولدارها , آدم‌ها , بیچاره‌ها , بغل های , بغل هایی , کمی بغل , ظرافت , باید گریست , 365 روزی , گریست , بیرون , افسرده , فرصت نیست , سیاه،خانه
زمان: 2018-02-25 13:15:07

چاره بعد از تو ندانیم به جز تنهایی...

اخرش همین می شود،وقتی نه دوست داشته باشی و نه تعهدی به زندگیت،با یک حرف گند میزنی به هر چه بود و هست و در تنهاییت خاطراتت امروز را ورق میزنی که در تمامیش من با چشمان گریان دارم زجه میزنم.آخرش همین می شود ...که تو نمی خواستی و من نمی خواستم.

پ ن:آه...روزهای ملالت بار...

برچسب ها: خانه سیاه , روزهای بدون , این روزها , نوشته , بنویسم , روزهایی , روزهای , نوشتن , بنویسم؟ , روزها , تنهایی , مَحرم , دکتر متخصص , پنجره , متخصص , مادرم , بیرون , این مرد , توانی , کاکتوس , خوانمت , هامون , دانستم , اینجا منم , شده برای , تنگ شده , شهر دلم , دلم تنگ , کوچه شهر , نمیاد , تهران , ترافیک , بیدار , خوب نیستند , نیستند , نمی‌گوید , درباره‌ی , پولدارها , آدم‌ها , بیچاره‌ها , بغل های , بغل هایی , کمی بغل , ظرافت , باید گریست , 365 روزی , گریست , بیرون , افسرده , فرصت نیست , سیاه،خانه , میزنی
زمان: 2018-02-25 13:15:10

راستی چی شد اینجوری شد؟!!..

 

امان از روزی که بفهمی برای کسی که دوستش داشته ای از تمام خط قرمزهایت گذشته  ای،اما او هرگز این ها را نه فهمیده و نه دیده ،یا شاید نخواسته ببیند.آن وقت گوشه ی می نشینی و حماقتت را میخارانی و به این فکر می کنی راستی چی شد،اینجوری شد!!....

برچسب ها:
زمان: 2018-02-25 13:15:11

چه غریب ماندی ای دل....

بیست و چهارم دی گذشت و سی پنج سالگی تمام شد.یک روز گذشت بی آنکه من یادم باشد،بی آنکه کسی یادش باشد.

برچسب ها:
زمان: 2018-02-25 13:15:12

هر کسی هم نفسم شد،دست آخر قفسم شد...

یادته..؟!سرد بود مثل همین روزهای سرد پوشالی،سوز داشت مثل همین سوزهای دل و تنهایی،نمی دونم از کجا شروع شد!گیج بودم،شاید هم نبودم ولی خوب یادم هست حاضر نبودم گرمی چشمان و خنده هایت را با سردی هوا عوض کنم.یادته...؟!

پ ن:

هر كه آمد  بار خود را بست  و رفت

 ما همان  بدبخت  و خوار و بي نصيب   

ز آن چه حاصل  ، جز دروغ و جز  دروغ ؟

  زين  چه حاصل ،  جز فريب و جز فريب ؟

برچسب ها: خانه سیاه , روزهای بدون , این روزها , نوشته , بنویسم , روزهایی , روزهای , نوشتن , بنویسم؟ , روزها , تنهایی , مَحرم , دکتر متخصص , پنجره , متخصص , مادرم , بیرون , این مرد , توانی , کاکتوس , خوانمت , هامون , دانستم , اینجا منم , شده برای , تنگ شده , شهر دلم , دلم تنگ , کوچه شهر , نمیاد , تهران , ترافیک , بیدار , خوب نیستند , نیستند , نمی‌گوید , درباره‌ی , پولدارها , آدم‌ها , بیچاره‌ها , بغل های , بغل هایی , کمی بغل , ظرافت , باید گریست , 365 روزی , گریست , بیرون , افسرده , فرصت نیست , سیاه،خانه , میزنی , مثل همین , نبودم , یادته
زمان: 2018-02-25 13:15:13

انتظار خبری نیست مرا....

قاصدک! هان،چه خبر آورده ای؟

خوش خبر باشی،اما،اما

گرد بام و در من،بی ثمر می گردی.

انتظار خبری نیست مرا

نه زیاری نه زدیار و دیاری-باری،

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس،

برو آنجا که تو را منتظرند.

قاصدک! در دل من،همه کورند و کرند.

دست برادر از این در وطن خویش غریب.

قاصد تجربه های همه تلخ،

با دلم می گوید

که دروغی تو،دروغ،

که فریبی تو،فریب.

قاصدک! هان،ولی...آخر...ای وای!

راستی آیا رفتی با باد؟

با توام،آی!کجا رفتی،ای...!

راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟

مانده خاکستر گرمی،جایی؟

در اجاقی-طمع شعله نمی بندم-خردک شرری هست هنوز؟

قاصدک! ابرهای همه عالم شب و روز

در دلم می گریند.(قاصدک/مهدی اخوان ثالث)

برچسب ها: خانه سیاه , روزهای بدون , این روزها , نوشته , بنویسم , روزهایی , روزهای , نوشتن , بنویسم؟ , روزها , تنهایی , مَحرم , دکتر متخصص , پنجره , متخصص , مادرم , بیرون , این مرد , توانی , کاکتوس , خوانمت , هامون , دانستم , اینجا منم , شده برای , تنگ شده , شهر دلم , دلم تنگ , کوچه شهر , نمیاد , تهران , ترافیک , بیدار , خوب نیستند , نیستند , نمی‌گوید , درباره‌ی , پولدارها , آدم‌ها , بیچاره‌ها , بغل های , بغل هایی , کمی بغل , ظرافت , باید گریست , 365 روزی , گریست , بیرون , افسرده , فرصت نیست , سیاه،خانه , میزنی , مثل همین , نبودم , یادته , هست هنوز؟ , راستی آیا , برو آنجا , قاصدک , هنوز؟ , راستی
زمان: 2018-02-25 13:15:14

هنوزم روزهایی بود که در مملکت، آتش ها را با بیل خاموش می کردیم

یک شوخی بزرگ بود امید و امیدواری،آزادی و آزادگی ،وقتی سال هاست زندگیت بوی مرگ و نگبت گرفته است!

پ ن1:

اسیر بازی بازیگرانیم

گهی در دست این، گه دست آنیم

پر از احساس اما ساده هستیم

چنین گو مردم آزاده هستیم! ..

پ ن:و گاهی زندگی چنان بیخ گلویت را می گرفت، و راه نفست را می بست، که حتی مرگ هم، با آن همه عظمت، هرگز نمی توانست کاری کند تو آرزویش کنی تا از بررگترین نعمت خداوند که همان زیستن و عشق ورزیدن است دست بشویی و بسوی مرگ قدم بر داری.

 

برچسب ها: خانه سیاه , روزهای بدون , این روزها , نوشته , بنویسم , روزهایی , روزهای , نوشتن , بنویسم؟ , روزها , تنهایی , مَحرم , دکتر متخصص , پنجره , متخصص , مادرم , بیرون , این مرد , توانی , کاکتوس , خوانمت , هامون , دانستم , اینجا منم , شده برای , تنگ شده , شهر دلم , دلم تنگ , کوچه شهر , نمیاد , تهران , ترافیک , بیدار , خوب نیستند , نیستند , نمی‌گوید , درباره‌ی , پولدارها , آدم‌ها , بیچاره‌ها , بغل های , بغل هایی , کمی بغل , ظرافت , باید گریست , 365 روزی , گریست , بیرون , افسرده , فرصت نیست , سیاه،خانه , میزنی , مثل همین , نبودم , یادته , هست هنوز؟ , راستی آیا , برو آنجا , قاصدک , هنوز؟ , راستی , هستیم
زمان: 2018-02-25 13:15:16

منم من ،سنگ تیپا خورده ی رنجور

از همان اول هم زندگی من با پسماندهای دیگران بود!از مهر مادری که میان این همه بچه قد و نیم قد که قرار است روزی برایش عصای پیری باشند اگر به من می رسید مهری نمانده بود بیشتر آذر بود،بارانی و خسته.از دلگرمی پدر که می گفت:من دیگر نمی توانم تو باید حواست به خانواده باشد.از خواهران که در خاله بازیشان جایی نداشتم و از برادران که همیشه ذخیره برای بازی فوتبال می نشستم و می نشستم.از مدرسه که بدترینش قسمت من شد و هیچ وقت زمان پخش کتاب به من چیزی نمی رسید و من از سال بالاتری ها کتابهای زوار درفته شان را می گرفتم.از خدمت سریازی که نه جایی در خانه داشتم نه جایی در پادگان.از کار کردن که سگدو زدنش برای من بود و پول هایش برای مدیرهای بالا دستی.از عشق که دسته چندمش قسمتم شد و از این آب و هوای بارانی و برفی فقط سوزش قسمتم شد.

پ ن:

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت ،

سرها در گریبان است .

کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را .

نگه جز پیش پا را دید ، نتواند ،

که ره تاریک و لغزان است .

وگر دست ِ محبت سوی کس یازی ،

 به اکراه آورد دست از بغل بیرون ؛

 که سرما سخت سوزان است .

نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک 

 چو دیوار ایستد در پیش چشمانت .

نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم 

ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟

 مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر ِ پیرهن چرکین !

هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی... 

دمت گرم و سرت خوش باد !

سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای!

منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم .

منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور .

 منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ی ناجور .

نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم .

بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم .

حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد .

 تگرگی نیست ، مرگی نیست .

صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است .

من امشب آمدستم وام بگزارم.

 حسابت را کنار جام بگذارم .

چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟

فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی ِ بعد از سحرگه نیست .

حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی ِ سرد ِ زمستان است .

و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده .

به تابوت ستبر ظلمت نه توی ِ مرگ اندود ، پنهان است .

حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است .

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت .

هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان ،

نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین ،

درختان اسکلتهای بلور آجین .

زمین دلمرده ، سقفِ آسمان کوتاه ،

غبار آلوده مهر و ماه ،

زمستان است .(اخوان ثالث)

برچسب ها: خانه سیاه , روزهای بدون , این روزها , نوشته , بنویسم , روزهایی , روزهای , نوشتن , بنویسم؟ , روزها , تنهایی , مَحرم , دکتر متخصص , پنجره , متخصص , مادرم , بیرون , این مرد , توانی , کاکتوس , خوانمت , هامون , دانستم , اینجا منم , شده برای , تنگ شده , شهر دلم , دلم تنگ , کوچه شهر , نمیاد , تهران , ترافیک , بیدار , خوب نیستند , نیستند , نمی‌گوید , درباره‌ی , پولدارها , آدم‌ها , بیچاره‌ها , بغل های , بغل هایی , کمی بغل , ظرافت , باید گریست , 365 روزی , گریست , بیرون , افسرده , فرصت نیست , سیاه،خانه , میزنی , مثل همین , نبودم , یادته , هست هنوز؟ , راستی آیا , برو آنجا , قاصدک , هنوز؟ , راستی , هستیم , نمی خواهند پاسخ , زمستان است , پاسخ گفت , خواهند پاسخ , نمی خواهند , حریفا , بگشای , آسمان , زمستان , پنهان , قسمتم , میهمان , خواهند , گریبان , نشستم , سلامت
زمان: 2018-02-25 13:15:18